لعنت به من! - تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 12:27
در زندگي همه ما، لحظاتي هست که دوست داريم حداقل يکبار ديگر آن ها را زندگي کنيم. بدون اين که تغييري در محتواي آن ايجاد کنيم، يا چينش کاراکترهايش را عوض کنيم و يا اينکه حتي ديالوگ ها را کم و زياد و پس و پيش کنيم. هميشه آرزو ميکنيم که اي کاش دوباره به عقب بر مي گشتيم و دوباره آن لحظه خاص را تکرار مي کر...
آرزوی محال - تاریخ: 1401/12/15 ساعت: 11:20
تو ای پَری که نداری پَرِ پريدن رابه آسمان مه آلود، سر کشيدن رامکن شکايت از اين غم که عاشقی میگفتتو آرزوی محالی، کمی رسيدن را!م. کرمی 26 فوريه 2023بصره - عراق نوشته شده توسط مرتضی کرمی در ساعت 1:7 | لینک  |  Adblock test (Why?)
بیهوده - تاریخ: 1401/12/2 ساعت: 14:08
بيهوده در برابر آيينه رخ گشودرويي که از تَطاوُل تاوَل، شکنجه بودهرگز قلم به مَشق چَليپا روان نکرددستی که از مَشقّت پيری به رنجه بودم. کرمی 18 دی 1401بصره نوشته شده توسط مرتضی کرمی در ساعت 21:34 | لینک  |  Adblock test (Why?)
یک نظر - تاریخ: 1401/7/10 ساعت: 9:16
زنده ام و دارم از این دور دستها نگاهت میکنم... شاید کمی نزديکتر شده باشم به تو شاید به اندازه يک مدار يا دو مدار ...بگذار تا حضورت را درک کنم حتی با يک نظر ...مرتضی کرمی "خرّم"بصره - عراق2022.09.06 نوشته شده توسط مرتضی کرمی در ساعت 1:9 | لینک  |  Adblock test (Why?)
پابند - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 3:50
فی البداهه ای در سرویس کارما را هوس دیدن رویت به خدا نیستوقتی که دمی یاد تو از سینه جدا نیستگیرم که قفس باز و کسی نیست. کجا رفتمرغی که به پابند,، اسیر است و رها نیست؟ م. کرمی شیراز ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۰ نوشته شده توسط مرتضی کرمی در ساعت 11:24 | لینک  |  Adblock test (Why?)
قهوه داغ - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 3:50
قهوه, ام دارد توی لیوان سرامیکی منقش سرد می شود و بوی تلخ قهوه دارد بی اثر می شود. بهترین زمان برای سر کشیدن این حجم از قهوه تلخ، همین موقع است که سردیش از تلخیش کاسته است. چه جالب! سردی از تلخی میکاهد! کتابی از طبقه ماقبل آخر کتابخانه بر میدارم و مقدمه اش را مطالعه می کنم. مترجم حسابی کوش
حوصله بر - تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 3:50
درست آن ور خیابان کنار درخت تازه به بار نشسته ای، بساطش را پهن می کند. بساط که چه عرض کنم، سنگهایی است که هربار به کوهستان می رود و برمی گردد با خود برای فروش می آورد. سنگها عمدتا صیقلی هستند و احتمالا جایی که برای تفریح آخر هفته میرود، ساحل رودخانه است و یا او، خود سنگ شناسی زبردست! من د
آرزو - تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 9:01
کنون که دوری و با من وفا نخواهی کردچرا کبوتر دل را رها نخواهی کردز هر که دل به تو دادست جان گیریتو عادلی و اصولاً جفا نخواهی کرد!علاج زهر نگاهت، کلام شیرین استتو درد بینی و هرگز دوا نخواهی کردمن آهو ا
شعر تازه - تاریخ: 1399/9/13 ساعت: 9:01
حال من چون جنگل پیر بلوطدر میان آتش و مرگ و سقوطدست و پایم بسته و چشمم به دودآه از آن بادی که آتش را فزودمن بفکر ریشه و خاکم هنوزدر میان آتش و ظهر تموزآرزوی شاخ و برگ تازه ، رفتسینه از داغ نهانی تفت و
محبوب مَجاز - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 14:26
لبخند می زنی و شعرهایم را می ستایی. مانند مادری که دارد ناز فرزندی را می کشد که سالهای سال منتظرش بوده است. آری تو منتظر شعرهای من بوده ای این چند سالی که مرا نمی شناختی و من نیز منتظر تو بوده ام تا ب
مکالمه - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 14:26
می نشینم و در انتظار زنگ تلفنش بی اراده دستهایم را به هم می بافم. این بی قراری ناشی از اضطرابی است که نمی دانی طرف مقابلت چه خواهد گفت. با خودم دارم نقش بازی می کنم: تلفن زنگ می زند. سراسیمه گوشی را ب
خواب و کار - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 13:48
از سر اجبار روی صندلی کارم لم می دهم. صندلی جای خوابیدن نیست. ناگهان و بی اراده، دستهایم یک دیگر را عاشقانه بغل میکنند و کف هر کدام زیر آرنج دیگری محکم میگرد. انگار تا ابد پیوند میمونشان، پابرجاست
آفتاب آبانی - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 13:48
چنان به مهر تو ای آفتاب آبانیهوس نموده دلم آنچنان که میدانی به سان تشنه گمگشته در بیابانی که در هوای رسیدن به آب بارانیبیا که فرصت این عاشقی نه چندان استبیا که بی تو مرا، زندگی به پایان است سرم پایین
شعری ناتمام .... - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 13:48
همان شبی که تو رفتی ز خانه، گل پژمرددرون لانه قناری، غزل نخواند. افسرد و قاب عکس تو کج شد ز ضجه های زمينو خاطرات قشنگت، چنان مرا آزرد که دفتری که برايت سروده بودم، سوختو طبع صاف و لطيفم شکست و هم تا خورد م. کرمی "خرّم"ايلامآذر 1398
طبع روان - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 13:48
روزی که از برای دو صد نعمت گزافصف بسته بود نوع بشر نزد رب دين ما را به شعر و طبع روان گولمان زدندالحق که بود ذات خدا، خير ماکرين م. کرمی "خرّم"تهرانآذر 98 پی نوشت:و مکروا و مکر الله و الله خير الماکرين
باران آبانی برای آبان بارانی - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:58
باران می بارید و من آنچنان خیس شده بودم که کرختی مرطوبی جای خستگی پیاده روی هایم را گرفته بود. عاشق شده بودم. قدمهای کوتاه و آرامم در خیابان گواه ادعایم بود. مصمم بودم و طراوت باران شبانگاهی الهامم می
روز میلاد تو ... - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:58
دیشب خوابت را دیدم. از درب مغازهای بیرون آمدی. ساکت و آرام. رو به رویم ایستادی و با نخ شرم، نگاهت را به زمین دوختی. صدایت کردم. با همان نامی که دوستش داشتم. بی حرکت بودی مانند مجسمه آزادی! سرد و بی
رفیق آشنا - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:58
می رسد آنک صدای زنگ رحل کاروان ای رفیق آشنا ترکم مکن با من بمان پای من در بند موم و آتش عشقت به سر بی تو هرگز صبح روشن را نبیند شمع جان صبح زیبای وصالت رفت و شام هجر نه در فراق روی زیبا نگذرد هرگز زمان م. کرمی "خرّم" سریلانکا ۱۰ نوامبر ۲۰۱۸
یک متن نسبتا قدیمی - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:58
کتم را تنم میکنم و بلافاصله از اتاق بیرون میزنم. از راه پلهها به پایین سرازیر میشوم. مثل اولین آبی که از بارش شامگاهی از دل ناودانهای گالوانیزه روی آسفالت کثیف پیادهرو تف میشود. پاهایم از ناحیه
ندارد - تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 0:58
امشب فکر کنم چند ده خط حسابی نوشتم و همه را پاک کردم. شاید این عادت زشت فی البداهه نویسی نمی گذارد تا مثل بقیه ادا در بیاورم، عشوه بریزم و بنویسم. مثل یک دختر دم بختی که در باز می شود و برایش خواستگار

برچسب‌های مرتبط

سهم من از زندگی | سهم من | سهم من از بورس | سهم منازل | سهم من سهام ابليس | سهم من آسمانیست که آویختن | سهم من از تو | سهم من بورس | سهم من از | سهم من از زن بودن