خرید بک لینک
امشب فکر کنم چند ده خط حسابی نوشتم و همه را پاک کردم. شاید این عادت زشت فی البداهه نویسی نمی گذارد تا مثل بقیه ادا در بیاورم، عشوه بریزم و بنویسم. مثل یک دختر دم بختی که در باز می شود و برایش خواستگار می آید! نه می تواند عشوه بریزد و نه می تواند خودی نشان بدهد. تعبیری بهتر ازین نمی توانم برای نویسندگی فی البداهه بیابم! روزگاری دوست داشتم که رمانی بنویسم. البته هنوز هم بر این تصمیم زنده ام ولی مگر می شود فکر ناپخته، ناتراشیده و هرجایی برود توی سر خواننده!

من هم یوسفی دارم به مراتب زیبا که دور از من، پادشاهی می کند و بیخبر از حال یعقوب خویش است. بی اعتنا به آنچه که می کشم و بی تفاوت، به آنگونه که میگذرانم. طبیعت یوسف بر این است و نباید دلخور شوم. بوی پیراهنش را امشب می شنوم و انگار کنارم هست، انگار نزدیکم شده است و انگار با من است.

تمرکزی بر نوشتن ندارم. دوست دارم به او بیندیشم و کس دیگری، بنویسد. کار من نوشتن نیست. کار من خیالپردازیست و چه دروغ بزرگی گفته بودم که :

من با خیال رابطه ام بس گسستنیست!

بگذار تا در خیالم، آرام شوم!

م. کرمی " خرّم"

ایلام

یازدهم اسفند نود و هفت

برچسب: نویسنده: ایلیا نصیری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 0:58

صفحه بندی