
در زندگي همه ما، لحظاتي هست که دوست داريم حداقل يکبار ديگر آن ها را زندگي کنيم. بدون اين که تغييري در محتواي آن ايجاد کنيم، يا چينش کاراکترهايش را عوض کنيم و يا اينکه حتي ديالوگ ها را کم و زياد و پس و پيش کنيم. هميشه آرزو ميکنيم که اي کاش دوباره به عقب بر مي گشتيم و دوباره آن لحظه خاص را تکرار مي کرديم! يک تصور کاملا احمقانه مدتي است که در مغزم جوانه زده. يک ذهنيت باطل و در عين حال به اندازه يک زنِ تنها، زيبا. اينکه داريم در روزهايي زندگي ميکنيم که قبلا زندگي کرده ايم. و اين بازگشت روزها، معلول آرزوي ما در آينده بوده است. فکرش را بکن. داري با شوهرت، بچه ها و نوه هايت شام عاشقانه مي خوري و دستمال سر ميز رستوران را بر مي داري تا گوشه لبت را پاک کني و بعد به ناگاه و ناخودآگاه به ياد امروز و دقي...
ادامه مطلب
حال من چون جنگل پیر بلوطدر میان آتش و مرگ و سقوطدست و پایم بسته و چشمم به دودآه از آن بادی که آتش را فزودمن بفکر ریشه و خاکم هنوزدر میان آتش و ظهر تموزآرزوی شاخ و برگ تازه ، رفتسینه از داغ نهانی تفت و ...
ادامه مطلب
لبخند می زنی و شعرهایم را می ستایی. مانند مادری که دارد ناز فرزندی را می کشد که سالهای سال منتظرش بوده است. آری تو منتظر شعرهای من بوده ای این چند سالی که مرا نمی شناختی و من نیز منتظر تو بوده ام تا ب...
ادامه مطلب
نامه ای به یک دوست حال من اصلا خوب نیست. چند وقتی می شود که دارم از روی جبر و یا عادت نفس می کشم. بیمار شده ام و نمی دانم چه مرگم شده است. روحم بیمار شده است. نا امیدی سرتاپای وجودم را فرا گرفته و چون...
ادامه مطلب
توی اتوبوس نشسته ام. مسیرم جوری است که باید به ناچار مغازه های بنجل فروشی حاشیه خیابان را ورانداز کنم و هر از گاهی چشم در چشم خریدار، مغازه دار و یا عابری خسته شوم که گوشه ای از چرخ زندگیش می لنگد و تمام خط دید من با او، می شود همدردی پنهان و گذرای یک سواره و پیاده. اتوبوس می ایستد سر ایستگاه و دو جین آدم بی مصرف - به غیر از اکسیژن - به داخل اتوبوس هجوم می آورند. اصولا فقط انسانهای بی مصرف هستند ک...
ادامه مطلب
زیبا غزالِ یکه به دشت خیال عشق رعنا درختِ سبزِ پر از عشوه های سرخ ای آخرین رسولِ خداوندِ روزگار آرام و با وقار - ساکت نشسته ای و نگاهم نمی کنی انگار در میان هزاران هزار سهم سهم من از لبان تو "هرگز نگفتن" است م. کرمی "خرّم" گچساران 13 مهر 1395 ...
ادامه مطلب
بگذار تا برای غــــــزالی، غـــــــــزل کنم لب وا کنم به شعر و جهان را عسل کنم یوسف چو رفت خاطر ما بس مشوش است دیـــــوانهوار پــــــــیرهنــــــش را بغــــل کنم من قانع از لبش به یکی بوسه بوده ام حالا کــــجاست تا که حضوراً، دغل کنم! م. کرمی "خرّم" گچساران 20/1/95...
ادامه مطلب
دیشب فیلم "Extremely Loud & Incredibly Close" را دبدم. فبلم نسبتا خوبی بود با تمثیلها و نمادهای گوناگون که درباره حوادث 11 سپتامبر آمریکا ساخته شده است. در این فیلم تصویری نشان داده شد از پریدن مردی از ارتفاع بسیار زیاد این برج برای رهایی از شرایط موجود و امید بسیار ضعیف برای رسیدن به شرایط امن.تصویر واقعا تامل برانگیز بود. اینکه انسانی حاضر باشد تا برای نجات خود چنین کار مرگباری را انجام دهد مرا کمی متاثر کرد. با خود فکر کردم اگر خود در شرایط مشابه بودم چه کاری انجام می دادم. آیا باید می ایستادم به امید رسیدن آتشنشان یا ناجی یا سوپرمنی از پنجره در حال ذوب در حالی ک...
ادامه مطلب