خرید بک لینک

می نشینم و در انتظار زنگ تلفنش بی اراده دستهایم را به هم می بافم. این بی قراری ناشی از اضطرابی است که نمی دانی طرف مقابلت چه خواهد گفت. با خودم دارم نقش بازی می کنم: تلفن زنگ می زند. سراسیمه گوشی را بر می دارم. صدای آن طرف سیم کاملا مفهوم است. خوب گوش می دهم و فقط سرم را تکان میدهم و بله عزیزم را آهسته ادا میکنم. آن طرف سیم دارد حرفهایی می زند که من زیاد مایل به شنیدنش نیستم. گویا می خواهد مرا ببیند. کجا؟ کی و چرا؟

سرم را تکان مدهم تا ابر نمایش مضحک تلفن های یکطرفه، از سرم بپرد. ساعت دارد می گذرد و هنوز معشوقه زنگ نزده است و حوصله نمایش دوباره را ندارم. هر بار نمایش، متفاوت آغاز می شود ولی یکسان به پایان می رسد. باید خودش زنگ بزند تا پایانی متفاوت برای مکالماتمان رقم بزند.

تلفن زنگ میزند و من سراسیمه گوشی را بر میدارم. انگار وزنش زیاد شده است و دستم به سختی آن را از روی دستگاه بر می دارد. آهسته و با صدای لرزان جواب می دهم: بله. صدای معشوقه کاملا مفهوم است. خوب گوش می دهم و فقط سرم را تکان میدهم و بله عزیزم را آهسته ادا می کنم. معشوقه دارد حرفهایی می زند که من زیاد مایل به شنیدنش نیستم. گویا می خواهد مرا ببیند. کجا؟ کی و چرا؟

مرتضی کرمی "خرّم"

10 اسفند 1398

شیراز

برچسب: نویسنده: ایلیا نصیری تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 14:26

صفحه بندی