خرید بک لینک

چنان به مهر تو ای آفتاب آبانی

هوس نموده دلم آنچنان که میدانی

به سان تشنه گمگشته در بیابانی

که در هوای رسیدن به آب بارانی

بیا که فرصت این عاشقی نه چندان است

بیا که بی تو مرا، زندگی به پایان است

سرم پایین است و دارم راه خود را بی هدف ادامه می دهم. البته هدف من، بازی با خیالات تو است. پیاده رو ها، خیابان ها، کوچه ها و تمام بن بستهای شهر مرا به تو می رساند چون هنوز در خیال من، نشسته ای. بلند می شوی، راه می روی و نهایتا می خوابی و دوباره بیدار می شوی. و من همیشه دارم تو را از بیرون ذهنم می بینم و تو چون موجودی که در حصار جهان خالق خود محصور شده ای و جز با با نشانه ها، هرگز قادر به درک خالق خود نخواهی بود، عاجز از رویت و درک منی چون در ذهن آشفته من، هیچ نشانه ای از من نیست و هرچه هست و نیست تویی. و تو ناباوری به من و من دارم چه لذتی میبرم از این همه کفر آشکار تو!

میرسم به اولین چهارراه. بی آن که قصد عبور از چهارراه به این شلوغی را در این ساعت از ظهر داشته باشم تعمدا نگاهی به چراغ راهنما می اندازم که مانند تمام زنان بالغ، از درد قاعدگی، خونرنگ شده است. حال آنکه عادت این چراغ نه ماهیانه و روزانه و ساعتی است که دقیقه ای است. بیچاره شوهرش! همین نیم نگاه شهوت انگیز به این بانوی دقیقه ای، کافی است تا انبوهی از آدمهایی که وقتشان به اندازه تخم مرغی هم نمی ارزد پشت من قطار شود و صرفا به خاطر توجه بیش از اندازه من به رنگ چراغ، مجبور شده اند رعایت کنند!

چراغ، سبز می شود و من به عنوان نفر اول، به جای عبور از عرض خیابان، مسیرم را چپ می کنم و از چهارراه رد نمی شوم. و این جماعت با نگاهی بی تفاوت و البته با قلبی آکنده از تنفر از کنار من رد می شوند. انگار که من مسئول عقب ماندگیشان هستم.

در مسیرم دوباره به تو می اندیشم که در خیال من، داری کتاب می خوانی و به برنامه آرایشگاهت فکر می کنی. چایی دم کرده ای و منتظری تا این چند ورق از فصل رمانت هم تمام شود و بلند شوی و برای خودت چایی بریزی. اصلا به من فکر هم نمی کنی که از این بالا دارم حسابی تماشایت می کنم. گوشی ات زنگ می زند و بی آن که لای صفحه ای که مشغول خواندنش بودی، علامتی بگذاری کتابت را می بندی و نیم خیز، گوشی ات را از روی میز کنار دستت بر میداری. نمی خواهم مکالمه ات را گوش بدهم. شاید کاملا زنانه باشد. من خدای با حجب و حیایی هستم!

به دکه سیگارفروشی که از قضا روزنامه هم میفروشد می رسم. پاکتی سیگار میخرم و با فندک زرد رنگی که به وسیله یک تکه نخ پوسیده که به مانند رنگ ادرار کودکی هویج خورده، نارنجی شده است سیگارم را روشن می کنم و غرق در مطالعه روزانه ام می شوم! تمام روزنامه های این شهر، بیخبر از تو هستند و هیچ مطلبی جز تاریخ آبان ماه روزنامه ها مرا به تو نمی رساند! همین برای من کافیست. غزال آبانی من!

هنوز داری با تلفن صحبت می کنی! خوشحالی و از چشمان رنگی ات، شادی می بارد. پیراهنت بوی عطر دلنوازی می دهد و آفتاب از لای پرده توری سفید رنگی که به اتاقت زده ای، دارد تن قالی را غلغلک می دهد. چایی آماده نوشیدن است و تو بی آنکه به این خالق عاشق اندک تامل و تفکری کنی، بر میخیزی و چای خوش رنگی در داخل لیوان بلورین پایه دار میریزی و می نشینی روی مبلی که همرنگ چشمانت است! بیچاره خدایی که مخلوقش ازو بیخبر است! بیچاره عاشقی که معشوقش ازو بیخبر است!

فی البداهه

ایلام

دهم آبان 98

برچسب: نویسنده: ایلیا نصیری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 13:48

صفحه بندی