خرید بک لینک
باران می بارید و من آنچنان خیس شده بودم که کرختی مرطوبی جای خستگی پیاده روی هایم را گرفته بود. عاشق شده بودم. قدمهای کوتاه و آرامم در خیابان گواه ادعایم بود. مصمم بودم و طراوت باران شبانگاهی الهامم میکرد به عاشقانه ترین شعری که سروده بودم. و نوشتم تمام چیزی را که یک دل بهانه اش کرده بود چند سالی. عاشق کشی رسم چشمان غزال من بود. ناگفته, حرفم را خواند و سرکشید از من.و من ماندم و بارانی که امشب دوباره خیسم کرد.دیوانه را ماه تمام, مشوش سازد و عاشق را باران شب. لبت چو موی جمل, سرخ و آتشش باقی.

م.کرمی

سالهای عاشقی نه چندان دور

۳۰ آبان ۹۲

اصفهان

برچسب: نویسنده: ایلیا نصیری تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 0:58

صفحه بندی