خرید بک لینک
قدم هایم را تند می کنم. تندتر و تندتر درست مثل زمانی که عقربه های ساعت را داری با پیچ تنظیم به جلو میکشی. می توانی در عرض چند ثانیه، ساعتها و شاید روزها به جلو بروی بدون آن که حتی یک لحظه گذر این همه زمان تو را خسته کند. دارم دیگر می دوم. تبدیل قدم به دو از آن دسته کارهایی است که خیلی دوستش دارم. انگار دارم ماشین میرانم و هر لحظه شتاب ماشین - خود خودم - بیشتر می شود، سینه ام آتش میگیرد، شش هایم مثل بستر یک رودخانه فصلی، مدام پر و خالی می شود تا من بتوانم به در خانه برسم. ماشین درجا کار می کند! کنار در می ایستم و قبل از اینکه به اتاقم بروم، مثل سگی که از دست کودکان شرور و مزاحم شهر رو به حاشیه فرار کرده و حالا کنج سایه درختی به دور از دسترس اشرار - کودکان - له له می زند، دارم نفس می زنم. قامت برای آرام تر شدن و التیام سوزش ششها و هرچه درون بدنم است قدری خم شده و دست راستم را روی دیوار گذاشته ام و با دست چپم زانوی خم شده چپم را گرفته ام. استایلی که به اندازه زاد و ولد تمام انسانها تکراری است و حتما برای هر کس دیگری هم اتفاق افتاده.

نفسی چاق می کنم و در را باز می کنم. بدون آن که از راه پله، دیوار راه پله، فضای داخلی راهرو و راه پله و نهایتا ظاهر آراسته درب اتاقم چیزی بگویم و موجبات تکدر و تکرر شوم، روی صندلیم می نشینم. پنجره اتاق گشوده است و هوای نسبتا خنکی به داخل اتاق می وزد. تمام قدم ها و دو ها و نهایتا قرارم را بازبینی می کنم. این بازبینی درست مثل خواندن دستور پخت یک کیک شکلاتی با تزیین گل رز است. ساده و بی تکلف! سیگارم را آتش میزنم بدون آن که بخواهم شرحی از رنگ بسته، نام سیگار، وضعیت آتش کبریت (و یا حتی فندک)، و تعداد پک هایم را بگویم. این ها همه حاشیه است و هیچ متنی جز شادی و غم، آسودگی و ملال، لذت و درد و هزاران پارادوکس دیگر وجود ندارد و کیست که به دوران گذشته زندگیش نگاه می کند و میتواند جز خوبی یا بدی به یاد بیاورد. کافیست تا همین الان چشمهایت را ببندی و به دوران گذشته زندگیت خیره - متمرکز - شوی مثلا دوران تحصیل در دانشگاه. شاید این مثال خوبی باشد برای آن که بدانی فلسفه حذف حاشیه و رسوب متن در خاطره را. بعید می دانم بتوانی بیشتر از چند دقیقه به دوران دانشگاه فکر کنی. اصولا خسته می شوی و خود را قانع می کنی به اینکه بعضی از روزها شاد بوده ای و بعضی روزها غمگین. بعضی شبها بیدار بوده ای و بعضی شبها، خواب. و واقعا چه اهمیتی دارد که شرح کنی تمام ماجراها را به ریز. اصلا هیچ موجودی گمان نکنم که قادر بر این موضوع باشد و به همین، بسنده خواهد کرد.

بلند میشوم و سیگارم را در دل سیاه جاسیگاری خاموش می کنم و دست از این اراجیف فلسفی برمیدارم. میخواهم نامه ای به معشوقه آوازه خوانم مینویسم که دور از من دارد می خواند! و نامه را می نویسم بی آن که شرحی از آن برای کسی بگویم!

و باز برمیگردم به سراغ عقربه های ساعت. نمی دانم چرا زمانی که بسیار غصه دارم ساعتم را از دستم در می آورم و درازکش بر روی تخت، با پیچ تنظیمش ور می روم. گاهی آن را به جلو گاهی عقب می کشم. و این کار را تا زمانی که آرام شده باشم انجام می دهم. می توانم برای تک معشوق آوازه خوانم هم تجویزش کنم. باید امتحانش کنی تا معتقد شوی. می بینی که می شود به سادگی به ساعتها - یا روزها- قبل بر گردی و اثری از رنجش اکنونت نداشته باشی و یا ساعتها - روزها - جلو بروی و تمام مشکلهای حال حاضر بی رمق شد باشند.

دلتنگم. بسیار دلتنگم و هیچ ساعتی هم امروز به داد من نمی رسد تا التیامم دهد. سیگارم هم خفه شده است و پنجره بسته و من نمی دانم برای چه می دویدم. شاید از دست بررسی از مرجع دلتنگی طبق کپی رایت . آه چقدر من احمقم. بررسی از مرجع دلتنگی طبق کپی رایت محیط بر من است و نه محاط. تا نفس دارم دلتنگ خواهم بود.

م. کرمی "خرّم"

ایلام

96/5/5

برچسب: نویسنده: ایلیا نصیری تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 1:43

صفحه بندی