
توی اتوبوس نشسته ام. مسیرم جوری است که باید به ناچار مغازه های بنجل فروشی حاشیه خیابان را ورانداز کنم و هر از گاهی چشم در چشم خریدار، مغازه دار و یا عابری خسته شوم که گوشه ای از چرخ زندگیش می لنگد و تمام خط دید من با او، می شود همدردی پنهان و گذرای یک سواره و پیاده. اتوبوس می ایستد سر ایستگاه و دو جین آدم بی مصرف - به غیر از اکسیژن - به داخل اتوبوس هجوم می آورند. اصولا فقط انسانهای بی مصرف هستند ک...
ادامه مطلب